X
تبلیغات
رایتل

هنر ادبیات

زبان طنز خنده آوراست اما حاوی درداست

 

خوانندگان بسیارگرامی من

سیزدهطنز زیبا وخواندنی

برایتان آماده کرده ام  بخوانید

                و

به سوالاتی که بعدازیک هفته مطرح خواهم کردپاسخ دهید

                و

هدیه بگیرید.

                                                                          مدیریت وبلاگ

 

 

1- دیسک ویروسی اسفندیار

 

 

کنون رزم ویروس و رستم شنو

 دگرها شنیدستی این هم شنو

که اسفندیارش یکی دیسک داد

 بگفتا به رستم که ای نیک زاد

در این دیسک باشد یکی فایل ناب

 که بگرفتم از سایت افراسیاب

چنین گفت رستم به اسفندیار

که من گشنمه نون سنگک بیار

جوابش چنین داد ٬خندان طرف

که من نون سنگک ندارم به کف

برو حال می کن بدین دیسک٬ هان !

 که هم نون و هم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوی خانه اش

شتابان به دیدار رایانه اش

چو آمد به نزد مینی تاورش

 بزد گرز بر دکمه ی پاورش

دگر صبر و آرام و طاقت نداشت

 مر آن دیسک را در درایوش گذاشت

نکرد هیچ صبر و نداد هیچ لفت

 یکی لیست از روی دیسک او گرفت

در آن دیسک دیدش یکی فایل بود

 بزد انتر آنجا و اجرا نمود

کزآن یک دم و شد همان دم عیان

 یکی فیلم و موزیک و شرح و بیان

به ناگه چنان سیستمش کرد هنگ

 که رستم در آن ماند مبهوت و منگ

چو رستم دگر باره ریست نمود

همی کرد هنگ و همان شد که بود

تهمتن کلافه شد و داد زد

 ز بخت بد خویش فریاد زد

چو تهمینه فریاد رستم شنود

 بیامد که لیسانس رایانه بود

بدو گفت رستم همه مشکلش

وز آن دیسک وبرنامه ی خوشگلش

چو رستم بدو داد قیچی و ریش

 یکی دیسک بوتیبل آورد پیش

یکی برنامه اندر آن دیسک بود

 بر آورد آن را و اجرا نمود

به ناگه یکی رمز ویروس یافت

پی کشف امضای ایشان شتافت

چو ویروس را نیک بشناختند

مر از بوت سکتور بر انداختد

به خاک اندر افکند ویروس را

تهمتن به رایانه زد بوس را

چنین گفت تهمینه با شوهرش

که این بار بگذشت از پل خرش

دگر باره اما خریت مکن

 ز رایانه اصلاً تو صحبت مکن

قسم خورد رستم به پروردگار

 نگیرد دگر دیسک از اسفندیار

 

2- مناظره باحافظ

 

 


یک نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس

دیدم به خواب، حافظ توی صف اتوبوس

گفتم: سلام حافظ گفتا علیک جانم

 گفتم: کجا روی؟ گفت والله خود ندانم

گفتم: بگیر فالی گفتا نمانده حالی

 گفتم: چگونه‌ای؟ گفت در بند بی خیالی

گفتم: که تازه تازه شعر وغزل چه داری ؟

 گفتا: که می‌سرایم شعر سپید باری

گفتم: ز دولت عشق گفتا که : کودتا شد

 گفتم: رقیب! گفتا: او نیز کلّه پا شد

گفتم: کجاست لیلی؟ مشغول دلربایی؟

 گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایی

گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز؟

 گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز

گفتم: بگو زمویش گفتا که مش نموده

 گفتم: بگو ز یارش گفتا ولش نموده

گفتم: چرا؟ چگونه؟ عاقل شده است مجنون؟

گفتا: شَدیدگشته معتاد گَرد و افیون

گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟

 گفتا: خریده قسطی تلویزیون به جایش


گفتم: بگو زساقی حالا شده چه کاره؟

گفتا: شدست منشی در دفتر اداره

گفتم: بگو ز زاهد آن رهنمای منزل

گفتا: که دست خود را بردار از سر دل

گفتم: ز ساربان گو با کاروان غم‌ها

گفتا: آژانس دارد با تورِ دور دنیا

گفتم: بگو ز محمل یا از کجاوه یادی

 گفتا: پژو، دوو، بنز یا گلف نُک مدادی

گفتم که: قاصدت کو آن باد صبح شرقی

گفتا: که جای خود را داده به فاکس برقی

گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره

 گفتا: به جای هدهد، دیش است و ماهواره

گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد؟

گفتا: بلوکه کرده دیروز یا پریروز


گفتم: بگو ز مُشک آهوی دشت زنگی

گفتا که: اُدکلن شد در شیشه‌های رنگی

گفتم: سراغ داری میخانه‌ای حسابی

گفت: آنچه بود از دم گشته چلوکبابی

گفتم: بیا دوتایی لب تر کنیم پنهان

 گفتا: نمی‌هراسی از چوب پاسبانان


گفتم: شراب نابی تو دست و پا نداری؟

 گفتا: که جاش دارم وافور با نگاری

گفتم: بلند بوده موی تو آن زمان‌ها

گفتا: به حبس بودم از ته زدند آنها

 
گفتم: شما و زندان حافظ مارو گرفتی؟

 گفتا: ندیده بودم هالو به این خرفتی!

 

3- کفش یادگاری

 

 

مرا هست کفشی ز عصر حَجَر

 

 

که میراث مانده ز جدّ پدر

 

 

 


شریک غمش بوده و شادیش

 

 

 

 به پا کرده در جشن دامادیش

خدایش بیامرزد آن زنده یاد

که از خود هم این ارث بر جا نهاد

چو هی می برم پیش هر پینه دوز

 ز مغزش پریده است برق و فیوز!

بوَد چون که جان سخت چون کرگدن

 بپوشم به هر گاه و بیگاه من

هر آنچه ز وزنش بگویم کم است

 که سنگین چنان کلّه ی رستم است

ز پایم بود چند سانتی گشاد

 چو پاپوش افراسیاب و قباد

مرتب به پاهام لخ لخ کند

 ندارد چو کف پای من یخ کند

ز بس خورده اقسام واکس و پماد

 مرا رنگ اصلش نیاید به یاد

ولی من ز بابای جنّت پناه

 شنیدم که رنگش ببوده سیاه

بسی نعل خورده است بر تخت آن

 چوکفِّ سُمِ قاطر پادگان!

به هر سوی آن خورده صد دانه میخ

 فرو می رود توی پایم چو سیخ

همی‌ترسم آخر به جرم قاچاق

 که مأمور گردد برایم براق

که این جزو آثار تاریخی است

 چرا که خطوط تَهش منحنی است

اگر عمر باقی است، سال دگر

 سپارم من آن را به امواج بحر

که تا همچو زورق به همراه باد

 رود گویی اصلاً ز مادر نزاد

و یا میزنم واکس بر رویه‌اش

 گذارم سپس داخل موزه‌اش

 

4- سپهر سهرابی...!

 


اهل حمامم
پوستم مهتابی‌ست
چشمهایم آبی‌ست
پدرم دلاک است
سر طاسی دارد
لُنگ می‌اندازد
شامپو مصرف می کرد
کله‌اش هی کف کرد
و سپس مویش ریخت
و چه اندازه سرش برّاق است!
حرفه‌ام دلاکی‌ست
هدف من پاکی‌ست
می‌نشیند لب سکّو آرام
یک نفر با احساس
و تصور کرده، خوش پر و پاست!
کودکی را دیدم
می‌دود در پی صابون و لگن
ای نهان در پس دَر
خشک آوردم، خشک!
مشتری‌های عزیز
لگن خاصره‌تان سالم باد!
رخت ها را نکَنید
آب‌مان بند آمد !

 

5- Password  عشق

(راز آنهایی که باید دلشان فرمت شود(


ای خدا Hard دلم Format نما

 از فریب ناکسان راحت نما

جمله ویروسند این مردانِ دون

اَستَعیذُالله مِمّا یَفتَرون

File
عشقت را Copy کن در دلم

 تو Delete کن شاخه‌های باطلم

 Jumper
روح خلایق Set نما

گامهاشان در رهت ثابت نما

گر ز انفاست دلی Scan شود

 از شرور دیو و دد ایمن شود

بهر روی زرد ،سیمین تن فرست

بهر دلهای پرآتش Fan فرست

ای خدا File عذابت Run مکن

 با ضعیفان هیچ جز احسان مکن

از همان صبحی که اول گل دمید

 بی‌نیاز از CAD خدایش آفرید

کارگاه آفرینش CAD نداشت

 Ram نبود و Mouse ها هم Pad نداشت

عشق گل، حق در دل بلبل نهاد

بر شقایق داغ چون Lable نهاد

System
عشقش مُبرّی از Error

 گوهر مهرش به سینه همچو دُر

عشق، نرم‌افزار راه انداز ماست

 عشق Password وصال کبریاست

خالی از عشق محبت، دل مباد

بی‌صفا چون آی‌سی Intel مباد

بهتر آن باشد سرودن ول کنم

زین تن خاکی همی Dos Shell کنم

   

 6- برتری دختربرپسر

 

 

«پسر برتر از دخترآمد پدید»
پسر جمله را گفت و چیزی ندید

نگو دخترک با یکی دسته بیل
سرِ آن پسر را شکسته جمیل

بگفتا:«جوابت نباشد جز این
نگویی دگر جمله ای این چنین!

وگرنه سر و کار تو با من است
که دختر جماعت به این دشمن است.»

پسر اندکی هوشیاری بیافت
سرش چون انار رسیده شکافت

پسر گفتش:«ای دختر محترم
که گفته که من از شما بهترم؟!

که دختر جماعت به کل برتر است
ز جن تا پری از همه سر تر است

پسر سخت بیجا کند،مرگ بید
که برتر ز دختر بیاید پدید! »

پس آن ضربه خیلی نشد نابه جا
که یک مغز معیوب شد جابه جا

  

7- مناجات نامه

 

الهــــی! به مــــــردان در خانه ات!
به آن زن ذلیلان فـــــرزانــــــه ات!

به آنانکه با امـــــر "روحی فداک"!
نشینند وسبـــــــــــــزی نمایند پاک!

به آنانکه از بیـــــــخ وبن زی ذیند!
شب وروز با امــــــر زن می زیند!

به آنانکه مرعــــــــــوب مادر زنند!
ز اخلاق نیکـــــــــوش دم می زنند!

به آن شیــــــــــــر مردان با پیشبند!
که در ظـــرف شستن به تاب وتبند!

به آنانکه در بچّــــــــــه داری تکند!
یلانِ عوض کــــــــــــردنِ پوشکند!

به آنانکه بی امــــــــــــر واذن عیال
نیاید در از جیبشان یک ریــــــــال!

به آنانکه با ذوق وشــــــــــوق تمـام
به مادر زن خود بگویند: مـــام (!)

به آنانکه دارند بــــا افتخـــــــــــــار
نشان، ایزو...نه!"زی ذیِ نه هزار"!

به آنانکه دامـــــــن رفــو می کنند!
ز بعدِ رفــــــــویش اُتـــو می کنند!

به آنانکه درگیــــر ســــوزن نخند!
گرفتـــــــــــار پخت و پز مطبخند!

به آن قرمــــــــه سبزی پزان قَدَر!
به آن مادران به ظاهــــــــــر پدر

الهـــــــــی! به آه دل زن ذلیــــــل!
به آن اشک چشمان "ممّد سبیل"

به تنهای مردان که از لنگـــه کفش
چو جیــــــــغ عیالاتشان شد بنفش!

که مارا بر این عهـــد کن استوار!
از این زن ذلیلی مکن برکنـــــــار!

به زی ذی جماعت نما لطف خاص!
نفرما از این یوغ مــــــارا خلاص!

                           التماس 2A

 

                              

8- بازهم سخن ازفقر وپریشان حالی

(امان از فقر)

 

 

 

«کفش هایم کو»
دم در چیزی نیست
لنگه کفش من همین جاها بود
زیر اندیشه ی این جا کفشی
مادرم شاید دیشب
کفش خندان مرا
برده باشد به اتاق
که کسی پا نچپاند در آن
هیچ جایی اثر از کفشم نیست
نازنین کفش مرا درک کنید
کفش من کفشی بود
کفشستان
که به اندازه انگشتانم معنا داشت
پای غمگین من احساس عجیبی دارد
پشت پای من از این غصه ورم خواهد کرد
شصت پایم به شکاف سر کفش عادت داشت...!
نبض جیبم امروز
تندتر می زند از قلب خروسی که در اندوه غروب
کوپن مرغش باطل شده است
جیب من در غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوب
که پی کفش به کفاش محل خواهد داد
«خواب در چشم ترش می شکند»نیمایوشیج
کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود
سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود
«یاد باد آنکه نهانش نظری با ما بود»حافظ
دوستان کفش پریشان مرا کشف کنید
کفش من می فهمید که کجا باید رفت
که کجا باید خندید
کفش من له می شد گاهی
زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی
توی صف های دراز
من در این کلّه ی صبح

 پی کفشم هستم
تا کنم پای در آن
و به جایی بروم
که به آن نانوایی می گویند
شاید آنجا بتوان
نان صبحانه ی فرزندان را

توی صف پیدا کرد
باید الان بروم
اما نه؟؟!!
کفش هایم نیست
کفش هایم کو؟؟؟؟؟

 

9- شیطانِ آسوده

 

 

دیشب به خواب دیدم ، ابلیس شاد وخندان

برعکس دفعه ی پیش کو بود زار وگریان
از او سوال کردم از شادی و نشاطش

گفتا که جور باشد امروزه او بساطش
افراد تحت امرش امروزه بس فراوان

آنهامطیع امرند هستند تحت فرمان
من در فریب آدم دیگر غمی ندارم

چون برهّ سر به راه است ، پس ماتمی ندارم
یاران سارق من از سارقان نابند

خالی کنند خانه وقتی همه به خوابند
آن یار جانی من در کشتن خلایق

دارد بسی جسارت ، کار آمد است و لایق
به به از این مدیران ،این قوم رشوه گیران

در اختلاس و رشوه ، بستند دست شیطان
نازم به کاسبی که اجناس بنجُل خود

با آن زبان شیرین ، مانند بلبل خود
قالب کند به آدم با نرخ صد برابر

هر کس که بوده باشد ، گر دوست یا برادر
یار شفیق و خوبم ، آن مردک دغلباز

بس دختران معصوم در دام این هوسباز
گردیده اند غرقه در ورطه ی هلاکت

مطرود خانواده ، با خواری و فلاکت
نازم به آن زنی که غیبت کند فراوان

ازشوهرفریده یا از هووی توران
ای اصغری بنازم وافور و مَنقلت را

کردی چو نی توباریک بازو و هیکلت را
از گفته های شیطان، شد خواب من پریشان

از خواب خوش پریدم غمگین و زار و نالان
رو سوی او نمودم ،آن خالق یگانه

با دیده های پراشک ،غمگین و عاجزانه
گفتم رها بگردان ،ازمکروکید شیطان

این سرزمین «جاوید» ، این خاک پاک ایران

 

 

10- نی نامه ی

یک ایرانی مقیم خارج

 

بشنو از من ، من حکایت می کنم
وز جدایی ها شکایت می کنم

ناله های نی از آنِ نی زن است
ناله های من همه مال من است

شرحه شرحه سینه می خواهی اگر
من خودم دارم مرو جای دگر

این منم که رشته هایم پنبه شد
جمعه هایم ناگهان یکشنبه شد

چند ساعت ساعتم افتاد عقب
پاک قاطی شد سحر با نیمه شب

یک شبه انگار بگرفتم مرض
صبح فردایش زبانم شد عوض

آن سلام نازنینم شد hello
وآنچه گندم کاشتم رویید جو

وای من حتی پنیرم cheese شد
است و هستم ناگهانی is شد

من که باآن لهجه وآن فارسی
آنچنان خو کرده بودم سال سی

من که بودم آنهمه حاضر جواب
من که بودم نکته ها را فوتِ آب

من که با شیرین زبانیهایی خویش
کار خود در هر کجا بردم به پیش

آخر عمری چو طفلی تازه سال
از سخن افتاده بودم لال لال

کم کمک گاهی hello گاهی please
نطق کردم خرده خرده ریز ریز

در گرامر همچنان سر در گمم
مثل شاگرد کلاس دومم

گاه  good morningمن جای سلام
از سحر تا نصف شب دارد دوام

با در و همسایه هنگام سخن
لرزه می افتد به سر تا پای من

راستی همسایه  داغم تازه شد
درد و رنجم خارج از اندازه شد

بعد از اینکه رشته هایم پنبه شد
بعد از اینکه جمعه هام یکشنبه شد

جای آن همسایه های مهربان
پر شد اطراف من از بیگانگان

جای مشدی باقر و مشدی حسن
امده (دیوید)و مستر( چاپمن)

این دو تا همسایه و همجنس باز
وقت لازم همدگر را چاره ساز

دست چپ هم جای ان دکتر (جوتد)
خانه کرده مستر و میسیز پماد

این دوتا آرام و سرد و ساکتنند
دور از جون راستی راستی میتند

از چپ و از راست اینهم فال ما
آخر عمری ببین اقبال ما

می کنم با یک دو تن اهل محل
گاه گاهی یک hello رد و بدل

گر هوا خوبست یا اینکه بد است
گفت و گو در باره اش صد در صد است

جز هوا هر گفت و گویی نا بجاست
این جماعت حرفشان روی هواست

از پس یک جمله اظهار نظر
باز هم هستند هر دو رهگذر

او به سوی کار و بند و بست خویش
من به سوی کوچه ی بن بست خویش

بگذر از نی من حکایت می کنم
وز جدایی ها شکایت می کنم

سینه خواهی شرحه شرحه از فراق
این تو و این مرز ایران و عراق

در فراق صلح بنگر روی خاک
سینه های شرحه شرحه چاک چاک

نی کجا این نکته ها آموخته
نی کجا داند نیستان سوخته

نی کجا داند چه ها باریده اند
کز صفیرش مردو زن نالیده اند

نی کجا از فتنه های غرب و شرق
داغ بر دل دارد و تیشه به فرق

بشنو از من بهترین راوی منم
راست خواهی نی و هم نی زنم

سوختند آنها نیستان مرا
زیرو و رو کردند ایران مرا

من چه بد کردم گرفتم کوله بار
کردم از شهر و دیار خود فرار

کاش می ماندم در آن محنت سرا
تا بسورانند در آن آتش مرا

تا بسوزانندم و خاکسترم
در هم آمیزد به خاک کشورم

سوختن کشته شدن در خاک خود
به که در شهر غریبه شاه شد

 

11- وفاداری آقایان
پس از مرگ همسرشان !


مـــــردها کاین گریه در فقدان همســــــر می کنند
بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند !

خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مــــی برند !
دشت داغ سینـــــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند

چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــــــی شوند
خاک زیر پای خود ، از گریه ، هـــی ! تر می کنند

روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند
دیده را از خون دل ، دریای احمــــر مــــی کنند !

در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیــــــر !!
بر رخ ناهیـــــــد و مینــــــــا و صنــوبر می کنند !

بعدٍ چنــــدی کز وفات جانگــــداز ِ او گذشـــت
بابت تسلیّت خـــــود ! فکــر دیگـــر مـــی کنند

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال
جانشیـــــــــن بی بدیل یار و همســـــــر می کنند

کــــــج نیندیشید !! فکــر همســـــر دیگر نیَند !
از برای بچـــه هاشان ، فکر مـــــــادر مـــی کنند

 

12- وصیت فروش اعضا

        پس ازمرگ

 

 

گفتم به عیال بنشین پهلویم... تانکته ی تازه ای برایت گویم
در زندگیم اگرچه مفلس بودم... این را ه درازبی ثمر پیمودم
خوشحالم از اینکه بعد مرگم دیگر...اوضاع شما شود یقیناً بهتر
البته اگر شانس شود یاورتان...با ضربه مغزی بروم از برتان
هرعضو من از برایتان چون گنج است... یک گنج بدون مالیات و رنج است
با پول فروش هریک از اعضایم... ازفرق سر و تا به کف پاهایم
درهای خوشی به رویتان باز شود... این فصل خزان، بهار شیراز شود
چون جمله فروش رفت اعضای بدن... لازم نشود گورکن و پول ِکفن
این گونه زپول قبرآسوده شوید... وجهی زبرای سنگ طبعاً ندهید
با قلبم و معده و سفیدی و کبد... شش دانگ آپارتمان به نامت بشود
با هر دوی کلیه ها و یک دانه طحال... ماشین بخر و زدرد پا هیچ منال
با چشم ودودست و هردوتا پا و مری... اوراق مشارکت یا ویلابخری
بامعده و روده ام بدهکاری ها... پرداخت بکن که در عذابم آن جا
مربوطه عیال چون که این گفته شنید... اوضاع که بر وفق مراد خود دید
یک خنده ی تلخ بر لبش آمد وگفت...تا کی بدهی به همسرت وعده ی مفت
صدچاقوی تو یکی ندارد دسته...گردیده ام از وعده ی بی خود خسته
آیا شود این وعده ی توگردد راست ...بیچاره زنت رسد به آن چه می خواست
گرراست شود عزای تو گرم کنم... گرچه ز وصیتت کمی شرم کنم
یک مجلس ختم آبرومند و خفن... برپای نمایم که بگی ایول زن
هروقت دلم برای تو تنگ شود... یا خواست که خاطرات کم رنگ شود
قطعاً بروم سراغ پیوندی ها... آن ها که خریده اند اعضا از ما
با دیدنشان کمی دلم شاد شود... از خوبی و مهربانی ات یاد شود
آن مرد از این گفته ی زن حیران شد... از شدّت عشق او به خود گریان شد
با سکته ی قلبی و سپس سنکوپ ، مُرد... اعضای بدن به دردشان هیچ نخورد

 

13 - شیوه نامه ی

ارتقای شغلی کارمندان


کارمند عزیز دون پایه// می دهم پند مُفت و بی مایه
گر که خواهی رسی به پست و مقام // شود ایّام زندگیت به کام
اطلاعات خود بکن افزون// درخصوص مدیر و عادت اون
اینکه او از چه می شود خوشحال// یا چه جوری دهد به تو پر و بال
یک کمی هم زبان بیگانه// قاطی حرف های روزانه
گر کنی کار تو درست شود// پای عقل مدیر سست شود
هرچه او گفت با «اوکی » تایید// کن بدون دقیقه ای تردید
بعضی وقتا جواب تو این است:// وای این گفته ها چه شیرین است
کَس ندیده چو تو مدیری« گوُد»// واقعاً حرف هایت عالی بود
با « د یسیپلین» و با کلاسی تو// بینِ صد تا مدیر ،آسی تو
حرف های قلمبه هم شاید // گاه گاهی تو را به کار آید
با مدیرت تو  نم نمک قاطی // بشو اما نه حدِّ افراطی
در دلش رخنه کن به صد ترفند // گاه با اخم وگاه با لبخند
از مدیران قبلیِ آن جا// کن سعایت شدید و بی پروا
گاهی اوقات هم برای مدیر// گر توانی کمی هدیّه بگیر
چند روزی مثال حیفِ نان// چاپلوسی کن و نمک بپران
با چنین حرف های یک من غاز// می شود راه آن ترقی باز
گر بگیری به کار، پند مرا// پندهای بسان قندِ مرا
ارتقای مقام تو حتمی است// در اضافه حقوق شکیّ نیست
بعد چندی شوی معاون او// بشکن آن وقـت بـا دُمت گـردو
گفت « جاوید» هرچه لازم بود// کودنی تو اگر شوی مردود