X
تبلیغات
رایتل

هنر ادبیات

طنز ارسالی دانش آموزان

طنز انتخاباتی


در تبلیغات یکی از نامزدهای انتخاباتی شورای شهر این جملات را دیدم :
حل مشکل ازدواج
ریشه کن کردن اعتیاد
ساختن باغ وحش
ارزان کردن مسکن...

دستمایه ابیات زیر را مدیون ایشان هستم....و به او رای خواهم داد!

 

گربه شورا راه یابد پای من
هرچه ویرانی است عمران می کنم
می روم هر شب به میدان های شهر
هر چه ساعت بود میزان می کنم
مشکلات شهرتان را رتق و فتق
پشت میز و پشت فرمان می کنم
کوچه های تنگ را هر شب فراخ
هرچه بن بست است دالان می کنم
چاله های شهر را چاه عمیق
هرچه دالان را خیابان می کنم
مردها را اهل تجدید فراش
لطف ها در حق نسوان می کنم
تا کش آید پوز اعضای اوپک
نفت را فی الفور ارزان می کنم
مرده ها را می کنم ساماندهی
شهرتان را باغ رضوان می کنم
شاعران شهر را در خانه ام
هفته ای یک بار مهمان می کنم
کارگردان های با احساس را
می برم مهمان مامان می کنم
تا که پُر رو نق شود گردشگری
اصفهان را ارمنستان می کنم
شهردار از شهرضا می آورم
الغرض این می کنم آن می کنم
می شوم هر شب سوار بولدوزر
هر چه ناصافی است ویران می کنم
شهر تا راحت شود از چشم هیز
دیدنی ها را فراوان می کنم
می نویسم طنز بر دیوار و در
شهرتان را من نمکدان می کنم
تا که کار خلق فوراً حل شود
کارمندان را دو چندان می کنم
شهرداری را همه رایانه ای
کارها را سهل وآسان می کنم
گر رقیبانم به من فرصت دهند
چاره ی کمبود سیمان می کنم
می کنم هی کارهای خوب خوب
دشمنانم را پشیمان می کنم
هفته ای یک شب کلیسا می روم
ارمنی ها را مسلمان می کنم
می فروشم کل اسرائیل را
پول آن را خرج لبنان می کنم
یک سخنرانی به نفع مسلمین
در بلندی های جولان می کنم
مثل اقشار ضعیف اجتماع
نوش جان ، سویای سبحان می کنم
هم صدایی هم دلی هم زیستی
با سرای سا لمندان می کنم ...

هرکه شورا شد فقط این کرد و رفت
من اگر شورا شوم آن می کنم

**************************************************************

ارسالی از:

لیــــــلا لطفـــــی

شوخی با

سهراب سپهری

 

هر کجا هستم باشم به درک
من که باید بروم
پنجره
فکر
هوا
عشق
زمین
مال خودت
من نمی دانم نان خشکی چه کم از مجری سیما دارد
تیپ را باید زد
جور دیگر
اما کار را بایدجست
کار باید خود پول
کار باید کم و راحت باشد
فک و فامیل که هیچ

با همه مردم شهر پی کار ی باید رفت
بهترین چیز اتاقی است که از دسته چک و پول پر است
پول را زیر پل و مرکز شهر باید جست
سوئیچم کو؟ چه کسی بود صدا کرد زورو

********************************************

ارسالی از:

سمیه رحیمی فرد

سال اول دبیرستان

 

مرگ عجیب

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات  را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!

 

**************************************************************************

نویسنده:

مریم السادات موسوی  

سوم تجربی   

 

شتر در خواب بیند پنبه دانه   

                                         

                        

                                    

آورده اند که کارمندی بهر کاری فوری به کارفور شد. بادی به غبغب ودستی درگاری چون گردونه ای به چرخش در آمد میان اجناس.تا چشم بر هم زدی برجی بساخت در گاری که از کجی به برج پیزا دهن کجی نمودی واز سنگینی به برج ایفل فخر بفروختی چنان قامت بر افراشتی که برج میلاد به نزدش چون مدادی تراشیده می نمود اندر دست کودکی بازیگوش. خلاصه کودکانش دم غنیمت شمرده و آن چه آرزو داشتند از گیم ها و بازیچه ها و حاجیه خانم نیز از دیگ ودیگچه ها بر چرخ دستی جمع نمودی.انواع اطعمه و اشربه در زیر بار عطور والبسه به فریاد درآمدند.باری ،به پیش رفته ودر صف حساب همی ایستادند چون جمله ی اجناس در کیسه نهادند کارتی از جیب برآورد ودر دم صورت حساب بپرداخت.اهل و عیال شاد و بی خیال بر ماشین سوار شدندی سویچ بچرخاندی وچنان گاز بداد که گویی رعد در آسمان افتاد. گردن برافراخت ودر جاده همی تاخت که ناگاه در برابر خویش خودرو هامری دید که چون تانک بغرید وتا به خویشتن آید بر سپرش بکوبید واز هوش برفت.چون دیده گشود خویشتن در رختخواب یافت غرق عرق وپوم - تاک قلبش با تیک - تاک ساعت بیامیخت و چون چشم بمالید فریاد برآورد: ز جا خیز بیچاره،که دیر شده اداره. آخر برج است وبرج قرضهایت به ثریا سر بساید.کارت تهی از مایه در گوشه ی جیب افتاده قصه ی بی پولی سراید:

شتر در خواب بیند پنبه دانه                 

گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه

*****************************************